شمس الدين رشديه

32

سوانح عمر ( فارسى )

مدرسه را دائر كرد . كارش از استقبال مردم بالا گرفت ، مدرسه در دو حياط مجاور داراى چهارصد و هفتاد و چند شاگرد بود . رجاله‌ها ريختند و مدرسه را غارت ، و كودكى را از پله‌ها پرت كرده شهيدش ساختند و غوغائى سخت برپا كردند . خيرانديشان رشديه را از معركه نجات دادند ؛ به مشهد مشرف شده در آنجا مدرسه بسيار منظمى دائر كرد . جريانات حادثه در تبريز به گوش طلبه‌هاى مشهد رسيده بود . جمعيت زيادى از اجابر و اوباش و عوام ريختند . رشديه تا ساعتى كه چماق بساق دستش نرسيده بود ، مات و مبهوت متوجه اطراف بود ، و با صد ملايمت و تضرع مردم را نصيحت ميكرد و از وحشيگرى بازميداشت . پس از تناول نازشست اوباش ، از حال رفته از خود بى خود افتاد ؛ و مدرسه بباد غارت رفت . صاحب ديوان حاكم و متولى باشى اطلاع يافته ، شكسته‌بند معروفى را كه مقيم چناران بود خواسته ، رشديه را به او ميسپارند كه معالجه كند و مخارجش را هم متقبل ميشوند . پس از بهبودى از جا برخاست سخت پريشان كجا رود ؟ چه كند ؟ حال دل كه را گويد ؟ كه نه در غربت دلش شاد و نه روئى در وطن دارد . گفت ، « هرچه باشد به وطن ميروم » . غم غريبى و غربت چو برنميتابم * به شهر خود روم و شهريار خود باشم . درهرحال خاطره استقبال بيدارمردان تبريز از مدرسه ، رشديه را بر آن داشت كه مشهد را بمشهديان گذارد و راه تبريز پيش گيرد . آمد و آمد تا به تبريز رسيد . هرجا خواست مدرسه دائر كند ، مالكان خانه‌ها ، از ترس اينكه براى غارت مدرسه ميريزند و در و پنجره را ميشكنند ، خرابى بارمىآورند ، خانه بمدرسه اجاره ندادند . رشديه ملكى داشت كه شصت تومان خريد بوده ، كه صحرائى بيش نبود . به تنقيبه قناتش پرداخت . دو طوقه از چاه‌ها را پاك كرده بود كه سيلى آمد و فشار آب چاه‌هاى ديگر را پاك كرد و آب فراوانى بدست آورد ، و صحرائيرا مزرعه ساخت . و جالب رغبت عين الدوله و امير بهادر شد كه مجاور ملك آنان بود ؛ هريك وسيله‌يى برانگيختند تا بخرند . ملك به فروش رفت و رشديه پول خوبى بدست آورد . باذن علماى نجف ، مدرسه طلابى را كه ويران و مذبله بازاريان ، و روبروى دار الفنون تبريز بود ، تعمير نموده بخت حمايت مظفر الدين ميرزا وليعهد در آنجا مدرسه را دائر كرد . ناگفته نماند ، دار الفنون تبريز تقريبا اسم بلامسمائيى بود چون تهران دار الفنون داشت بايد در مقر وليعهد هم جزو بيوتات به اين اسم جائى باشد و جز چند نفر اعيانزادگان به آنجا رفت‌وآمد نداشتند چنان كه دار الفنون تهران هم مختص اشراف‌زادگان بود . رياست دار الفنون تبريز با كاظم خان حكيمباشى پدر شادروان كاظم زاده ايرانشهر بود و حكيم باشى هم برشديه ارادت ميورزيد . برنامه دروس مدرسه رشديه بسيار منقد ، و بامضاى عده‌يى از علماى تبريز رسيده بود . توجه مردم هم بمدرسه روزبروز بيشتر ميشد ، و مدرسه مورد علاقه دوستاران علم بود . اين مدرسه دو سال از مدت حياتش را دور از چشم دشمنان علم و ادب ، به صحت و عافيت گذرانيد ، و مجلس امتحان آخر سال دوم را تشكيل داد . وضع امتحان هم‌چنين بود ، كه وجوه بزرگان و اولياى اطفال و اصحاب علم و ادب دعوت ميشدند و شاگردان در